یک روز دیگر به حرف زدن یادت آمد.
خودش است. دستش را جلو آورد.
دارد بازی می کند . تو هم باید بروی پیش دوستت
.نوشته های مستند،دست تورا بگیرد...دوست من !
نازنین مثل قیافه موعظه گرایانه ای می آید و خودش را پرت
می کند .
نگاهمان به هم، دقیق می شوم . اینطور نمی شودآدم دلش می خواهد پژمرده می شود .
به فردا فکر می کردم .دست دادن یعنی پیدا کردن پاها. چنین
سکونتی از نوشتن دست،یعنی عدم پا وجود ندارد.
نازنین !
حالت درونی همه کلمات به من ارتباطی ندارد . هیچدهانی در آن نیست . دهانش را باز می کند . احساسات پرعیب
ما،درهمین جای کلمه کش می آید .( فرو نمی روی )
آن قدر دور سرت چرخانده ای.
دلالت ها هستیم وغیره.
