ماشين هاي _ روسي .
لب ها يك زماني هم بازي بوديد
انگار باز اشتباهي حرف زد " ساحل "
الهه به دنيا آمد
امير جان! اندام ايشا
موهاي _ سرد _ مردهاي _ قالي
نوشتار - فضای ادبی
از آرشيو يك دوست مجلات تماشا را مشغول خواندن هستم.
يك شعر با ترجمه بيژن الهي از " كاوافي " در اين مجله ديدم.در اينجا مي آورم... شما هم ببينيد!
در تماشاخانه
حوصله ام سر آمد از هی نگاه به صحنه.
چشمم افتاد ،لژ بالا،
در يکی جايگاه تو راديدم _
با زيبايی که شگرف ، با جوانی که تباه.
يکدفعه رفت فکرم
طرف آنچه همان عصری از تو ميگفتند .
خاطرم افروخته بود و تنم .
و خيره خيره که ميماندم _
اسير زيبايی خستهی تو ، جوانی خستهی تو،
لباس مشخص تو _
در خاطره ام عکس عکس می رفتی
با گفته های آن عصری.
شطرنج بازي رمبو / دوشنبه : پانزدهم اسفند ۱۳۸۴
مكان : دفتر روزنامه ي مردم سالاري
نخستين مزيت اين نشست ادبي، شايد اين باشد كه عده اي شاعر در كنار هم جمع مي شوند.
اول نام شاعراني كه رويت شدند؛ بهنام بدري - ياور بذرافكن - ناديا حيدري - هادي جهان آبادي - امير قاضي پور - آرش الله وردي - سام مقدم - سميرا يحيايي - بهزاد مرسلي - علي سطوتي قلعه و چند نفر (خيلي مشكوك!) اسمشان را نمي دانم. و دبير تحريريه هفتگي " پايتخت " محمد علي زماني.
در ابتداي جلسه آقايي كه او را " دكتر " صدا مي كردند مقاله ترجمه شده اي را از روزنامه فيگارو؛ به مناسبت صد و پنجاه و دو سالگي (( آرتور رمبو )) شاعر سمبوليست فرانسوي قرائت كرد. تعريف و توصيفي كه در متن خودشيفته، از زندگي و انديشه متفاوت " آرتور رمبو " نشان هايي داشت. هر چند، اسناد و مداركي كه در اين مقاله ترجمه شده خوانده شد - آن چهره اي كه هميشه از رمبو پوشيده مانده است. آن چهره ي اصلي، كه هميشه رمبو و فضاي شعري مه آلوده اي كه با اين نوشتار قرار بود آرتور رمبو را با احساس تر نشان دهد! ( به زعم من البته)
بعد از قرائت مقاله، " بهنام بدري " از رمبو شاعري با شخصيت يك " شاعر عصيان گر " ياد كرد. در كنار آن اشاره به زندگي " پل ورلن " و آراي متضاد " پل ورلن " - در حالي كه او زن و مادرش را مرتبن كتك مي زد - شعرهاي ستايش گرانه اي براي زنان مي نويسد.
بهنام بدري اشاراتي خوبي از تاثير شعر ورلن و دوستي ورلن با رمبو و حتا تامين مخارج او در مقطعي، با ذكر آراي متضاد اين دو شاعر فرانسوي داشت. ضمن اينكه بهنام به " تشريح رنگ ها با حروف صدادار " در شعر رمبو پرداخت.
در ادامه جلسه، بحث هاي پراكنده اي حول محور شخصيت و زندگي متفاوت رمبو انجام گرفت. اشاره به كفرگويي رمبو و بعد انتشار كتابي با همان كفرگويي ها . نوشتن شاهكارهاي شعري در سن نوزده سالگي و ... سوال " علي سطوتي قلعه " كه چرا ما در مورد شخصيتهاي مطرح ادبي، فقط اين گونه در مورد رمبو به زندگي و شعرش، با هم (توامان) مي پردازيم. او از جمع سوال كرد؛ آيا كسي ديگر هم سراغ داريد كه اينگونه در مورد زندگي شخصي اش صحبت كنيم.
با شعر خواني " آرش - امير - ناديا - ياور - سام - بهزاد " جلسه پايان گرفت.
چه بسا در رویایی شگفت و دلنواز
زنی ناشناس را دیده ام که دوستم دارد و دوست دارمش
و هر بار، نه همان است و نه یکباره دیگری
که دوستم دارد و زبان مرا در می یابد
افسوس که چون زبان مرا در می آورد
دل روشنم برای او محیا نیست
و یگانه کسی است که می تواند با اشک
چهره ی پریده رنگم را رنگ و رو بخشد.
سبزه است یا سپید یا بور؟ - نمی دانم.
به یاد دارم که نامش دلنشین است و پر طنین
به سان نام مطرودین زندگی.
نگاهش چون نگاه تندیس است
و نوایش، دور و آرام و متین
چون نغمه ی عزیزانی است که دم فرو بسته اند.
* پل ورلن / در نیمه راه برزخ / محمد رضا پارسایار/ ص ۴۲
هراسه / روياي آشنا
" روياي آشنا "، رضايت ساده لوحانه است. به منزله ي چيزي كه نمايش مي دهد. ادا در مي آورد و تركيب مي شود. " تصميم " گرفته مي شود. با تصميم لذت بخشي كه " ارضا ناشدگي " را مي رساند. تقبل يك نقش ممكن (( دوستم دارد و زبان مرا در مي آورد )) و ستاره ي نمايش (( نگاهش چون نگاه تنديس است )).
به تيپ هاي متنوع تعلق دارد؟ توانسته است خودش را توليد كند. متمركز كردن چيزي كه در عين خود تركيب مي شود و براي چهره بخشيدن به خود، به صورت_ شخصي در مي آيد كه در خود دائمن حفظ مي شود و دائمن به منحصه ي ظهور مي رسد.
هر يك از نقاطي كه نقش ها و اشيا، بازي مي كنند / به سان " شبه لذتي سر كوب شده " است. (( به سان مطرودين زندگي )).
اكنون فرآورده هايي را پشت سر گذاشته ايم. كمتر از هستي را به " بودن نمايش خود " قائل هستيم.
استعاره ها

من چيستاني نه هجايي ام -
فيل، خانه اي پر ملال
هندوانه اي خرامان بر دو پيچك
آي ميوه ي سرخ، عاج، الوار خوب!
اين نان با رشد خميرش ورم كرده،
پول تازه ضرب مي شود در اين كيف فربه.
من وسيله ام، صحنه ام، گاوي در گوساله.
يك پاكت سيب سبز خورده ام
سوار ترني شده ام كه ديگر پياده نمي شوم
سيلويا پلات
ترجمه ي : سعيد سعيدپور
او سوار نمي شود
درنگاه اول تعليق ممكن نيست. آن چه از خواندنش لذت مي برم زباني ست كه جاري مي شود. زباني كه هميشه داراي نوساناتي ست. شعر با از دست دادن سطرهايي كه زبانش را در يك بازي هماهنگ در يك جا جمع نمي كند تبديل به سطرهايي انفرادي مي شود كه آغاز اين استقلال به انحلال آن نگاهي ندارد.
یادم باشد اینجا - یک روز شعری گذاشتم. فکر می کردم شعر خوبی ست. اشتباه می کردم. اینو، چند نفر از جمله " نادیا حیدری " خوب رسوندند.
به همان اندازه مبادله هم در نشریه دومینو بخوانید!
لای
مقطع
ت ن ه ا ی ی
تنیده
کز گور تو برمی خیزد