همیشه راست می گویی مثل سکوی انتها
اتاق مرکزی / پایین می آید
و اشک های شوق جنگ افزارها
" این شعر مثل یک جفت پا "
پاسخ به آماده شدن شومینه
سرت را از گردنت شانه می کنی
پاسخ انسانی ام / !
دیگر هیچ چیز داری
امیر قاضی پور
نوشتار - فضای ادبی
همیشه راست می گویی مثل سکوی انتها
اتاق مرکزی / پایین می آید
و اشک های شوق جنگ افزارها
" این شعر مثل یک جفت پا "
پاسخ به آماده شدن شومینه
سرت را از گردنت شانه می کنی
پاسخ انسانی ام / !
دیگر هیچ چیز داری
امیر قاضی پور
ریحانه نامدار: سلام وهمه اش روی آسفالت خیابان درازمیکشی که من بیایم دستت رابگیرم وبگویم تورا به خدادیگرهیچ ماشینی نیست که ازاینجا ردنشده باشد تونمیمیری ...نمیشودکه بمیری مرگ داردبچه اش راازمدرسه برمیگرداند نگاه کن ...وتو همانطورشعرشدی...

صفحه را که بست. اگر کسی «دیده نمی شود»
دهان باز، روی آتش
بر نوک زبان، با موهای کوتاه
به تن مورب / به اسم مارگوریتا
: به هنگام شهری بود وسط زمان
دستهای من روی انگورها به چشم می خورد
«مجانی فضایی که ایستاده ای».
: دست هاشو به طرف دو ساعت دراز می کند
" الان به دنیا آمدم "
دست به جیب می برم
در چشمت بودم -
وزن بدنم را بییندازم
حس می کنم دارم نگاه می کنم
بعد همه چیز دارم
نه تصویری - نه باجه ای
سازه ای داد آب و نان
امیر قاضی پور