تبليغاتX
یک رفت به روی ساحل

یک رفت به روی ساحل

نوشتار - فضای ادبی

" چهار ماه و سه هفته و دو روز" شبیه شعرهای آنا آخموتوا، مثل قصه های ویرجینیا وولف، از جنس کارهای متاخر فروغ، یک زنانگی دست نیافتنی را تصویر می کند. فیلم هر لحظه به زن اصلی قصه اش نزدیک می شود و این نزدیک شدن نه به لحاظ فیزیکی - حربه معمول فیمسازان اروپایی برای کشیدن پرتره دقیق یک زن -  که کاملا روحی است . اینکه در فیلمنامه، تمرکز روی دختری می رود که همراه است و بعد اتفاقن این استرس ها و عصبیت ها را اوست که تشدید می کند،ترفندی است برای نزدیک شدن بیش از حد به یک زن. چه در جاهایی که او میان جمع است و شادی دیگران فقط آزار مفرط به نظر می رسد و چه در تنهایی - مثلن جایی که قصد دارد جنین را سر به نیست کند - تنهایی یک زن با تمام مختصاتش قابل درک می شود. اتفاق این است که "چهار ماه و سه هفته و دو روز "بر خلاف اسلافش برای رسیدن به عمق، کند نمی شود و بی حادثه روی یک سری حواشی بی اهمیت تمرکز نمی کند. سیاهی بی حدش را به رخ می کشد، به آدم هایش نزدیک می شود و اگر هم جای دوربینش را به سبک سینمای مد روز، ثابت و بیرون نگاه می دارد، باز اتفاق بیرون کادر و صداها چنان جذاب هستند که نشود از آن چشم پوشید. کسانی را می شناسیم که سیاهی فیلم در همان تماشای اولین مرتبه ، چنان غافلگیر شان کرده که عطای دیدن فیلم را به لقایش بخشیده اند و مگر یک فیلم از جنس اثر مونیو،  غیر از این چه  چیز دیگری برای موفقیت می خواهد این توصیف بی نظیر از روزمره گی را به نام " کریستین مونیو "  و فیلمش سند می زنیم.

 

 

لبه: در جان پرنده ای
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:14  توسط امیر قاضی پور  | 

 

 

امیر قاضی پور:

تو به چیزی اشاره نمی کنی

نه به سنگ ها نه سیم های اضافه

ماکت       و دست های تو آن بالا ایستاده است 

 

باهام حرف بزن

اون بالا ایستاده ای

نردبان آن بالا

رقص کردن یک ستاره

چیدمانی که روی زمین می نشیند

" تو به چیزی اشاره نمی کنی "

نه سنگ ها

اون بالا ایستاده است

 

تو به چيزي اشاره نمي كني.. ماكت و دستهاي تو آن بالا ايستاده است

 

 

 

عبور از سطح ظاهر.." مادر ، پسر و فرزند "/بازماندگانی خطرناک تر

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:13  توسط امیر قاضی پور  | 

 

مادربزرگ مرد و من که با اطرافیان رابطه خاصی چون بی تفاوتی ندارم - در این جا برای خودم متاسفم " هر چند ذات من باشد " - وقتی کسی می میرد کسی که می شناختیش دوران بچگی خیلی دوستش داشتی. اصلن یادت می آد او بود که قایمکی - دور از چشم مادر - برات خوراکی و تنقلات می خرید و به تو پول می داد.. آن قدر خالی از پر بودن

یاد فیلم " قلبی بزرگ " می افتم که البته ربط چندان به مادربزرگ دارد (؟) جایی که آنجلا جولی در قلبی بزرگ خبر مرگ " دانیل پرل " - روزنامه نگارآمریکایی که بدست طالبان سر بریده شد - را می گیرد. جولی آن را می شنود، به خودش مسلط می شود، رو به اتاقش راه می افتد، دوربین با نمای مدیوم او حرکت می کند، حرکت تنش پر استیصال و ناباوری است اما صورتش هنوز نپذیرفته، به اتاق می رسد، روی تخت می نشیند و بعد لحظه انفجار است . دوربین " مایکل وینترباتم " این انفجار را به شکل کامل ثبت می کند. چیزی نزدیک به سه دقیقه گریه در کلوزاپ می گیرد و تمام. جولی با تماشاگرش کاری کرده که او باور می کند در تمام ساعت و این روزها چه بار سنگینی روی دوش داشته و چقدر سختی کشیده؛ که چه قدر بی تحمل بوده و باز دم نزده و حالا چقدر نیاز دارد به این سبک شدن؛ به این گریه از ته قلب ؛ قلبی بزرگ... چنان که نام فیلم وینترباتم است و این جا نقطه تلاقی من با فیلم " قلبی بزرگ " است . سبک شدن جولی و خالی شدن من

 

 

مادربزرگ این اواخر می گفت: می خوام از همتون دل بکنم

 خدای بزرگ رحمت کند مادربزرگ

 

 تیتر مطلب : سه دقیقه گریه در کلوزاپ

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:11  توسط امیر قاضی پور  | 

 

دست های باز

 

تن یا لامسه                  در بی خطی یک رویا

انگشت بعید                 به دهان می مکم

خدا به همان شکل هایی که مفقود شد

 

تمام وقت گذشت

: شمردیم

داشتم فکر می کردم به جنگلهای شمال

دهان ماهی ها

برای آسمان شب

آب گیری دو کلمه ی درست

در شکل بازشناختن

به حکم دغدغه ای که نیست

ادای بوی خاطره ای سمج

 

امیر قاضی پور


 

.. من هم مثل دیوید لینچ : دلم می خواهد وقتی فیلمی را میبینم شاهد یک رویا باشم. مثلن ۵/۸ یا بقیه فیلم ها ( لولیتای کوبریک ، سان ست بولوار بیلی وایلدر ، ساعت گرگ و میش برگمان ) را می بینم باعث می شود تا یک ماه در رویا فرو روم. چیزی انتزاعی در آن ها وجود دارد که روحم را مضطرب می کند. چیزی میان خطوط وجود دارد که فیلم می تواند با زبان خودش بگوید... زبانی که می تواند چیزهایی را بگوید که به کلام در نمی آید

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:14  توسط امیر قاضی پور  |